دیشب بیمارستان بودم......هی بالا اوردم.....سنگهای ته چاه های عمیق درونم را .........بالا اوردم....
حالا برگشتم خونه ی ننه و بابام.
خونه ی خودم رو فروختم.مفت فروختم.
.
.
.زمستون داره میاد........من و جوجم داریم از این شهر میریم.چه فرقی میکنه کجا؟
همه جا مثل همه....
سایه جون مگه چی شده؟
یه شهر جدید
یه تولد دیگه
موفق باشی
من جای شما بودم با همون سنگا یه خونه سنگی میساختم که زمستونا هم سردم نشه. هیچکسم توش راه نمیدادم حتی بابامو.
ای کاش شفاف تر مینوشتی تا مخاطب هایی مث منو نگران نمیکردی
بیمارستان؟
زمستون؟
تنهایی؟
بابا ننه؟
همه ی اینا احساس خوبی رو بهم نمیدن
موفق باشی
***********************************
خیلی وقته دیگه سر نیمزنی
وبلاگمو آپ کردم
خوشحال میشم بازم بهم سر بزنی
منتظرتم
سلام . هرجایی خواستی برو ولی وبلاگت را فراموش نکن . ((عادت کردیم بیایم بخونیم .وبلاگت این قدر خوبه بااینکه نمی یای توی وبلاگمون نظر بدی بازهم ناراحت نمی شیم .)) موفق باشی .
به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده ام
چه مرگ ها آزموده ام ولی شگفتا نمرده ام
سلام.
بلا به دور...
هر جا بری آسمون همون گــَندِ .