مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

چقدر نبودم.....

داشتم یک خانه برای خودم دست و پا میکردم.....ای بدک نیست ....پنجره دارد.....در دارد....تلفن دارد...دیوار دارد....

این روزها خیلی کار میکنم....ترسیده ام....

این  چند ماهی که نبودم .....گیج بودم....ادرس خودم را از دیگران میپرسیدم......هیچ کس ادرس دقیقی به من نداد.....برای همین این قدر دیر رسیدم.

و اما:

اول اینکه  بخشیدن . یک دشمن از بخشیدن یک دوست  راحتتر است.

دوم اینکه.سیاوشم  داره  قدش ازم بلند تر میشه.....دورت بگردم  ....ای جان.

سوم اینکه.من  هر چی شال  رنگی میخرم  باز شال سیاهمو میپوشم.خو...اخه داش اکل شال سیاهمو دوس نداشت....میدونی مردها دوس دارن زنها  زیبا تلف شوند.

چهارم اینکه.کشتیم  به گل نشسته.....بد.

پنجم اینکه.هنوز  متحیرم.....

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390

ان قدر زن نیستم

که مرا برای عاشقی به رسمیت بشناسی

به جهنم.

کودکم را عقب انداخته ام

اجاره خانه ام سرما خورده است

و هنوز جنگلی که ابستنم را نزائید ه ام

باید این شعر را متقاعد کنم که با من برقصد

چقدر سرم شلوغ است

داشتی چه میگفتی؟

شنا کردن در ابهای ازاد؟

نه نمیفهمم

حالا تو فکر میکنی این جلبک ها که تمام منافذ پوست مرا بسته اند به من می ایند؟

دارم خفه میشوم

از اکسیژن به زندگی زیر زمینی ام نمیرسد

دارم خفه میشوم

از اکسیژن به این همه سیاوش که از تنم روییده است نمیرسد

دارم خفه میشوم

رگهایم متورم میشوند

رگهایم  پاره پاره میشوند

من اسب میشوم

و تا جنون مرد  میدوم

مرد دهانی میشود بزرگ

رویای شیرین انگشتانم را  میخورد

میخورد به جمعه

میخورد به دیوار

بر نمیگردد

مرد بر نمیگردد.

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390

پت پتم

از زیر سیگاری خانه ام دور میشد

تختم درد میکشید

خماری پوست تنش را تاب نداشت

ملافه اش را به من داد تا باره باره اش کنم.

از پیراهنش برسیدم:

نمیخوادم؟

لهجه ام را نفهمید

افتاد توی ماشین لباس شویی

به پیراهنش گفتم:

پت پتم

خیلی بومی بودم

لهجه ام را نفهمید

توی ماشین لباس شویی گیج میرقصید

میخواستم بخوابم

زیر سایه درختی که روی بازویش خالکوبی نکرده بود

از زیر سیگاری خانه ام دور میشد

بوی ادکلن و سیگارش  به خانه اش بر می گشت

من خوابیده بودم

روی ملافه ی پاره پاره ی تختی که استخوان هایش درد میکرد.

سه شنبه 11 آبان 1389

1_جمعه ی گذشته تولدم بود.روز وحشتناکی بود.

2_روز وحشتناکی بود.

3_وحشتناکی بود.

4_بود.

چهارشنبه 28 مهر 1389

دیشب  بیمارستان بودم......هی بالا اوردم.....سنگهای  ته  چاه های عمیق درونم را .........بالا اوردم....

حالا  برگشتم  خونه ی  ننه و بابام.

خونه ی  خودم رو فروختم.مفت فروختم.

.

.

.زمستون  داره  میاد........من و جوجم  داریم از این شهر میریم.چه فرقی میکنه کجا؟

همه جا  مثل همه....



دوشنبه 12 مهر 1389

میدونی؟

۱ـامتحان وکالت دو مرحله ای شده.تستی و تشریحی.

من به شدت استرس دارم.

۲ـبه نظر شما از  جمله های عاشقانه  خنده دار تر چیزی هست؟

۳ـشمعدونی هام قد کشیدن.......

۴ـخلوتم......

۵ـیه دوست صمیمی داشتم  که هزار سال بیش از به دنیا اومدنم دیده بودمش   و توو تمام این هزارو سی سال اسمشو به من دروغ گفته بود.نمیدونم میتونم ببخشمش یا نه....

۶ـیه انگشتر خریدم  که یه نگین سنگیه بزرگ داره....به خودم  کادو دادم  بخاطر  اینکه  داشتم  دستامو فراموش میکردم.بخاطر اینکه دستام  داشتن تنهام میذاشتن.

۷ـمن از این کلمه خوشم میاد:میروم.


دوشنبه 12 مهر 1389

فراموشی در کافه تهران

۴۲٪برای فراموشی کافی نیست

باید خودم را از ارتفاع بلندتری برت کنم

به سلامتی او که به من خیانت کرد.

شنبه 10 مهر 1389

بگذار کسی نداند از  رکسانا بر من چه گذشت.......
دوشنبه 29 شهریور 1389

گفت....بمیر......مردم

.....هم جور به که طاقت شوقش  نیاوریم.
یکشنبه 17 مرداد 1389

سر گله گذاری ندارم

اگر از تکه های زخمی روحم که بگذریم

و زمستانی که بر موهایم به برف نشسته است

واین استخوان درد لعنتی که راحتم نمیگذارد

و میگرنی که در رگهای سرم  میدود

به حمد الله

قلبم هنوز سالم است

و میداند برای که میتپد.

یکشنبه 10 مرداد 1389


تمام شب را غلت میزنم

درد توی استخوانهایم تیر میکشد

به امام حسین

ترک تو

هزار بار از هر مرفینی سخت تر است.

+++

با کفش پاشنه بلند

 نمیتوانم سگ دو بزنم

من کار دارم

به اندازه جرینگ جرینگ کلید هایی که از ان ......

وقت ندارم خلخال بپوشم

یعنی همینطوری معلوم نیست بندری ام؟

کم شر جی ام؟ 

کم سوخته ام؟

کم لرزیده ام؟

+++

گریه و سرمه و یار

یارم ای یارم

سبزه ی نمک دارم

نمک رو زخمم نپاش

گیر نداشت دنیا

هشیارم  هشیارم

++++

بگو بگو که چطور باید بروم که نرفته باشم؟

بگو بگو که چکار باید بکنم

که اخرین نگاهم زیر پوست تو بماند؟

++++

کارت نی؟

دارد دیرم میشود

باید سری به سنگ بزنم

سری به صدف

سری به دریا

گم اگر نشدم

بر میگردم

زود بر میگردم.

پنجشنبه 24 تیر 1389

 سیاوش  اینجاست.فقط  برای دو روز.تمام دیشب نخوابیدم.داشتم  به صورت معصومش که روی تختم خوابیده بود نگاه میکردم.نمیتوانستم نقش  یک زن محکم را بازی کنم.....های  گریه کردم.....

.

گاهی  قدرت بخشیدن ندارم.........


پنجشنبه 24 تیر 1389

.............................................................................................................برگشتم.

سه شنبه 8 تیر 1389

این  شعر یکی از دوستامه  که مرد.


یاد تو راه می‌رود در رگهای سرم هر روز

پیاده می‌شود در مغزم

تیر می‌کشد در استخوانهایم

ببین چگونه براشفته‌ای‌ام

که از همسایه آدرس خانه‌ام را می‌پرسم

دوشنبه 7 تیر 1389

۱.من  دارم  چند روزی  میرم  کیش.شدیدا  به تنهایی احتیاج دارم.

2.باید یه جوراب  سفیدبخرم.

3.البته بخاطر خریدن جورابه نمیرم کیش.میخوام چند روز موبایلمو خاموش کنم ...کتاب بخونم... روی ماسه های نرم  دراز بکشم....بنویسم....پاره کنم....برای  خودم هدیه بخرم....غذاهای دریایی  بخورم.....ماشعیر بدون  الکل  بخورم... فراموش کنم.....

و دست خودمو بگیرمو بلند ش کنم.و خودمو  بخاطر همه ی  اشتباهاتم ببخشم.


شنبه 5 تیر 1389

عاشقتم  الزایمر ....مبتلام کن.
شنبه 5 تیر 1389

تنهایی

یه دوستی داشتم  میگفت:تنهایی یه افق جدیده به زندگی.اسمش بود:خیلی دور خیلی نزدیک.


یه دوست دیگه هم داشتم تمام کودکیش تنهایی کشیده بود .همیشه میگفت: سایه مث سگ تنهام.لعنت به این تنهایی سگی.چند روز بیش ازدواج کرد خوشبخت شد.نمیدونم الان نظرش در مورد تنهایی چیه؟ 


یه دوست دیگه ای هم داشتم که  به شکل عارفانه ای تظاهر به تنهایی میکرد....اما اون حتی  دروغگوی خوبی هم نبود.


دوستای دیگه ای هم دارم که یا  تنهان یا فکر میکنن تنهان  یااز تنهاییشون زجر میکشن  یا باهاش حال میکنن.


من این روزها به شدت تنهام.....اما نه از تنهاییم زجر میکشم  نه باهاش حال میکنم....من متحیرم.

یکشنبه 30 خرداد 1389

صبوری میکنم ......تا  ماه

صبوری میکنم......تا کوه

صبوری میکنم .....تا تو

جمعه 21 خرداد 1389

خو.....من  ۳۰۰ کیلومتر رانندگی کردم   به عشق دیدن سیاوش.....

نذاشتن ببینمش.

نتیجه:

۱-با براید  غراضم  دو ساعته   از اون شهر برگشتم.


۲-قلبم  مثل  مواد مذاب  توی رگهام  بخش شد.


۳-چشمای سیاوش  نمیذارن  بخوایبم.


۴-تف  تو این مملکت  با قانونای  مزخرف و عوضیش.


۵-امروز  رفتم شاه نعمت الله  یه  تسبیح  سنگی خریدم.


۶-نظرتون چیه   من  یه اسلحه بخرم؟


۷-زندگی  ادامه داره........................


۸-سیاوش  بر میگرده.مطمئنم.


۹-همیشه  منتظرم........سالها  قبل از تولدم...تا سالها  بعد از مرگم...


۱۰-باید برم  سفر..............باید  خیلی چیز ها رو فراموش کنم....خیلی  قیافه ها رو  خیلی صداها رو......

چهارشنبه 19 خرداد 1389

۱-فردا  میرم  سیاوش  رو ببینم.

۲-دوستم  نامزد کرده  با جدیت تمام.هیچ ادمی رو تا حالا  ندیده بودم اینقدر جدی  نامزد کنه.خوشحالم واسش

۳-میخواستم دف  بزنم....استعداد نداشتم گذاشتمش کنار......

۴-شونه هام دیگه سنگین نیست.

۵-هنوز  عاشقم.....سخت.

۶-امشب  موهامو  رنگ کردم...سیاه....سیاه برکلاغی.....

۷-امروز  عصر  ۲ ساعت اسکیت کردم.....ای  تو تمبیده بیدم

۸- چرا  نیستی؟ها؟

۹-.....چهره ی  ابیت بیدا نیست....آی  عشق.....

۱۰-......نبود.

۱۱-مامانم  سیگارو ترک نمیکنه....نگران ریه هاشم....

۱۲-یه دوست گفتش که عشقی  که خراب میکنه عشق نیست  عشق  ابادانی میاره...

۱۳-من این همه سال چه غلطی میکردم؟

۱۴-همیشه  کسی که میرود  قسمتی از ما را با خود میبرد.

۱۵-خندم گرفته.....نگام کن.......خنده  دار نیستم؟


شنبه 15 خرداد 1389

بیا  تا برایت  بگویم که تنهایی من چه اندازه بزرگ است...

شنبه 15 خرداد 1389

یه  مدتیه از  سیاوشم خبر ندارم حتی نمیتونم باهاش تماس تلفنی داشته باشم.....دلتنگم.....بد....

میشه  یه روز  یادش  بره  که چقدر  عاشقشم؟

هی....

تکه  تکه ام.....


شنبه 15 خرداد 1389

دلم  تنگه سیاوش.دورت  بگردم....چقدر زندگی بیرحمه....

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

شکستن را میدانستم

از تو چیز تازه ای میخواستم.

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

چقدر کار  دارم

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

ازارم میدهی

از تو به تو بناه میبرم

دیگر هیچ جای امنی را نمیشناسم.

جمعه 27 فروردین 1389

میخواستم  برای تو چیزی...........ولی نشد.

شنبه 7 آذر 1388

برای سی سالگی ام

سی سالگی ام بد مستی در میاورد

شمع ها را فوت نمیکند

و از هندی که نرفته است بر میگردد

پاهای سی سالگی ام زخمی ست.

شنبه 7 آذر 1388

من مادر هفت پسرم

که در مرز های خانه ام سپیدار میکارند

برایشان شام میپزم و شراب میریزم

وقتی که از قایق رانی با اشوری ها بر میگردند

برایشان شام میپزم و شراب میریزم

وقتی که از سمفونی جنگی برای ازادی

خسته و پیروز بر میگردند

زخم هاشان را  با شراب و اتش میبندم

و برایشان لالایی بابلی میخوانم

من مادر هفت پسرم

که هنوز به دنیایشان نیاورده ام.

شنبه 7 آذر 1388

باید یک بندر ته چشمهات سوخته باشد

تا بتوانی به روانشناست بگویی:عاشق شده ام

لطفا یک ارامبخش قوی برایم تجویز کنید.

پنجشنبه 30 مهر 1388

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی......
شنبه 25 مهر 1388

تاریکم

امده بودم

پا به پای دیوانگی های تو

جهان و تمام اتفاق های بزرگ و کوچکش را

درون یک استکان چای با تو سر بکشم

تو اما نامت را به من دروغ گفته بودی

+++

باید تو را از یاد میبردم

ماه  اما ماه نمیگذارد

به ماه نگاه میکنم

قلبم مثل رودی از اتش توی  سینه ام پخش میشود

به من نگاه میکنی

چادرم میافتد

موهایم روی شانه هایم میریزد

و تمام اهوان تنم به دشت میزنند

+++

جهان اصرار دارد که بزرگ شوم

و به دکمه های پیراهن زمین  فکر  نکنم

من اما سنگی کوچکم

درختی کوچکم

صخره ای کوچکم

و تمام این سالها به خاطر همین چیز های کوچک

خودم را از ارتفاع وحشتناک خودم پرت  نکرده ام

+++

ابستنم

بلند ترین کوه یخی سرزمینم را ابستنم

سیگارت را روی انحنای  شکمم خاموش کن

همان جا که شکوفه ای از درخت گیلاس چیدم و تو متولد شدی

+++

تاریکم

شعر های تاریک مینویسم

تمام دیشب

مثل یک کوچه ی تاریک پر از سگ بودم

و این همه مقدمه

یعنی دلم برایت تنگ شده است.

دوشنبه 20 مهر 1388

من و دوستام

۱ـزری کاربخش راوری

فی البداهه افسرده است

و به هر چیزی و هر کسی که فکر میکند فی البداهه سیگار میکشد

یک روز هم فی البداهه دوز قرص های فلوکسیتینش را بالا برد

اما اکنون فی البداهه زنده است

و  در ابارتمان کوچکی نزدیک فرودگاه زندگی میکند

تا شاید مسافری بلیط تهرانش را کنسل کند

او همیشه چای تازه دارد

و به نقطه ی نامعلومی خیره میشود

من نگران ریه های او هستم

او نگران هوابیمایی که از روی ابارتمانش میگذرد.


۲ـاسمش را نمیخواهم بگویم

او هیچ وقت بزرگ نمیشود

بسر بچه معصوم و متحیریست که کت و شلوار میبوشد

و سعی میکند جدی  باشد

من فکر میکنم هر شب بتویش را روی سرش میکشد

و برای خیلی چیزها گریه میکند

یک بار سالها بیش که شهرداری درخت رو به روی  خانه اش را قطع کرده بود

صدای گریه اش را شنیده بودنند

صدایش همیشه گرفته است

گویی تمام سیگارهای جهان را بیابی کشیده است

در ضمن او هرگز خانه ای نداشته و ندارد

در این ابیزود نمیتوانم هیچ ادرسی به شما بدهم

به هر درخت  که بیغامتان را بدهید

قطعا به او میرسد

اگر یک روز کتابم را چاب کنم حتما ان را به او تقدیم میکنم

مثل چیزی شبیه به این:

تقدیم به مردی که بوی ریشه مرطوب درخت میدهد

۳ـراوی

راوی  در همسایگی همان ابارتمان نزدیک  فرودگاه  در ابیزود یک زندگی میکند

راوی شهامت ندارد  چیز بیشتری از خودش بگوید

راوی زنی است که میخندد

بله میخندد.


دوشنبه 20 مهر 1388

عزیزو

گوشی تلفن را برمیدارم

نه تو جواب میدهی

نه ابسلوت ۴۰ درصد با طعم وانیل

دوشنبه 20 مهر 1388

من

هر روز صبح چادر سیاهش روی بله های  اداره اش کشیده میشود.

وهر شب شرابش را با ترس   میخورد/در روشنایی کمرنگ یک شمع سفید کوچک.

ببین به چه روزی افتاده است

چشمانش شبیه اسب سرکشی است که به گاری بسته اند

اه...این همه دلیل کافی نیست که من امشب رگهای دست این زن را بزنم

و بگذارم تمام اسب های وحشی ی دربند چشمانش به کوه بزنند؟

++++

چه دیالوگ های جالبی که شنیده نمیشود

الف ـاین زن هنگام مرگ مست بوده است جنازهاش باید ۸۴ ضربه شلاق بخورد و سبس به خاک سبرده شود

ب ـصورتش زیر سم اسب های وحشی له شده است.

ج ـاین زن یک کرگدن حامله بوده است

+++

اکنون به سلامتی این جنازه مینوشم

چادر سیاهش را رویش بکشید

و بگذارید

بگذارید در سکوت

به شیهه ی اسب های وحشی گوش کند.

چهارشنبه 11 دی 1387

تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد.......

یکشنبه 8 اردیبهشت 1387

متن حقوق اساسی بشر کوروش کبیر

اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :
که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد

دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند .

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد
و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر
بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید

من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد
و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد .

من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ،
مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید ،

و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند .

من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ،
مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران

من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند
و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند
و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
کوروش

جمعه 6 اردیبهشت 1387

یک شعر از مانا اقایی

تمام شب کنار برج ها منتظر مى مانم
صندلیهاى شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت مى کنم
نمى خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفى سراغ ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
یا تا سپیده به تو چشم بدوزم
و نترسم که از شب چیزى کم شود
تو از نزدیک ترین کهکشان به فکر منى
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود میان دستهاى تو پیر شوم
دلم مى خواست خطوط تنت را
با پلکهاى بسته نوازش کنم
از رگ هاى برآمدهء پیشانى ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سینه ات که آشناست
به دستها برسم که پشت کمر از یاد برده اى
چرا باید نامت را می پرسیدم
پیش از آنکه به بوى پیراهنت خو کنم؟
مرگ اگر لب هاى تو را داشت
شاهرگ هاى مرا
زودتر از اینها به بوسه اى مى گشود
بعد سرخ ترین گل هاى جهان را تا ابد
کنار تخت خالى من نگه مى داشت.
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

بگو که میخواهی ام

بگو که میخواهی ام

تا شاعر شوم

بگو که میخواهی ام

تا سنگینی خاکستر این سیاره رنجور را

تاب بیاورم

بگو که میخواهی ام

بخاطر درخت

بخاطر دریا

بخاطر لمس تمام زیبایی های دنیا.

بگو که میخواهی ام

تا در برابرت زانو بزنم و بگویم:

خوش حالم که زنده ام و فرصت دارم

تا

برای تو

بمیرم.

پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

تناسخ

او در زندگی دو باره اش

یک درخت خواهد شد.

و یک پرنده روی شاخه هایش مینشیند

و از همان روز نخست

 عاشق میشوند

که  مثل دوره ادم بودنشان

وقت کم نیارند.

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

یک شعر از خودم

سرم شلوغ است

دارم سی ساله میشوم

کفش های پاشنه بلندو جدی میپوشم

و برای کارشناسی ارشد حقوق تجارت و مدنی میخوانم

مدل مو هایم هم خیلی فرق کرده

گاهی با مداد جادویی رویاهای کودکی ام

برای تمام زنان سرزمینم  بالهای سپید میکشم

'و گاهی کفش اسکیتم را بر میدارم و پیست سر پوشیده و ناهموار شهر م را پا میزنم

گاهی به کافی شاپ میروم

ویک چای و یک قهوه سفارش میدهم

و قهوه ی جلوی صندلی خالی ام سرد میشود

و خیلی چیز ها را ترجیح میدهم

و خیلی چیز ها را حذف میکنم

اما

هر چه فکر میکنم

در این سی سال

جز دوست داشتن تو

هیچ کار مفیدی

انجام نداده ام.

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

ویسواواشیمبورسکا

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد.



فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامی‌زند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.
 


 
سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

نامه ابراهاملینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهید


او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

بخشیدن یک دشمن بسیار راحت‌تر از بخشیدن یک دوست است. «ویلیام بلیک

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

از کتاب چنین گفت زرتشت

آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای .

تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی.

عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق !

سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

 

... آن چیز ها که ، هر چند می بایست رخ داده باشند ، اما ، گر چه با ور کردنی به نظر می رسد، هر گز رخ ندادند، مر گ نقطه پایانی بر تمام این تدارکات عالی می گذارد

                                                                                        ویر جینیا ولف

     

پنجشنبه 29 فروردین 1387

این ترانه  امسال روز ۸ مارس اجرا شد.

به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز که برگه که برگه همه اش برگ برگه

به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته به این سقف ویرون بگو نه!

به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست

نه بگو نه بگو نه
نه بگو نه بگو نه

پنجشنبه 29 فروردین 1387

سیمون دو بووار/فیلسوف رهایی زنان

 

سیمون دو بووار فیلسوف و نویسنده نامدار فرانسوی، صد سال پیش به دنیا آمد. او را مهم ترین زن روشنفکر قرن بیستم دانسته اند که نه تنها در فلسفه و ادبیات، بلکه در مبارزات اجتماعی زنان نیز جایگاهی بلند دارد.

در زمانه ای که جامعه برای زنان، مرزهای محدود و معینی می شناخت، سیمون دو بووار یکی از نخستین زنانی بود که در زندگی، تحصیلات و فعالیت اجتماعی، از آغاز همپای مردان پیش رفت، نه برای آنکه هویتی مردانه بگیرد یا بندهای اجتماعی را سبکسرانه درهم بشکند، بل برای آنکه به زن هویتی تازه و مستقل بدهد.

بیش از پنجاه سال فعالیت نظری و عملی او معطوف به این امر بود که زنان را در یافتن هویتی مستقل در مقابله با دنیای مردسالار یاری دهد.

خودآگاهی و استقلا

سیمون دو بووار روز نهم ژانویه ۱۹۰۸ در خانواده ای بافرهنگ اما سخت محافظه‌کار در پاریس به دنیا آمد. از هشت سالگی علاقه ای پرشور به کتاب‌خوانی پیدا کرد. ادبیات مانند سپری به او کمک کرد تا در برابر فشار هنجارهای رایج و مسلط پایداری کند.

از سال ۱۹۲۵ تحصیلات دانشگاهی را نخست در رشته ریاضیات و سپس در رشته فلسفه شروع کرد. با استعدادی شگرف و پشتکاری فراوان، از دانشگاه با نمره عالی فارغ التحصیل شد و بلافاصله به کار معلمی پرداخت تا از کمک مالی خانواده بی‌نیاز باشد. در آثار بعدی خود بارها به زنان می‌آموزد که برای رسیدن به آزادی، باید نخست به استقلال دست یابند و به ویژه از نظر اقتصادی بر پای خود بایستند.

در سال ۱۹۲۹ در کلاس‌ها و محافل فلسفی، با ژان پل سارتر آشنا شد و تا آخر عمر یار و یاور او باقی ماند. آنها رابطه ای پایدار برقرار کردند، که در عین وفاداری و احترام متقابل بر استقلال استوار بود. دو چهره بعدی جامعه روشنفکری فرانسه، در کنار کار آموزگاری، به آموزش و مطالعات فلسفی ادامه دادند.

در سال ۱۹۳۱ سارتر به او پیشنهاد ازدواج داد، اما سیمون دو بووار با این استدلال که ازدواج را "نهادی بورژوایی و دخالت ناموجه دولت در زندگی خصوصی شهروندان" می‌داند، تقاضای او را رد کرد.

سیمون دو بووار در سالهای جنگ جهانی دوم که فرانسه به اشغال ارتش آلمان نازی در آمد، در پاریس بود و در دانشگاه سوربن تدریس می کرد. اما در سال ۱۹۴۳ نافرمانی آشکار و آزادمنشی او نازیان را برانگیخت که او را از کار تدریس باز دارند.  

محرومیت او از کار تدریس با انتشار اولین رمانش به نام "میهمان" مصادف شد و او را مصمم کرد که به عنوان نویسنده ای حرفه ای به کار و زندگی ادامه دهد.

در سال ۱۹۴۵ اندکی پس از پایان جنگ، رمان "خون دیگران" منتشر شد، که اثری سیاسی به حساب می آید. ضرورت اخلاقی مقاومت در برابر زور و تجاوزگری درونمایه اصلی داستان است. دغدغه های دوران جنگ و بحران اجتماعی، رابطه آزادی فرد با تعلقات ایدئولوژیک و درگیری سیاسی در رمان بازتاب یافته است.

بر اساس این داستان کلود شابرول سینماگر فرانسوی در سال ۱۹۸۴ فیلمی ساخت که جودی فاستر نقش اصلی آن را ایفا کرده است.

سیمون دو بووار در سالهای پس از جنگ از همکاران پایدار نشریه "له تان مدرن" شد. نشریه مهمی که توسط سارتر پایه‌گذاری شده بود و جدی‌ترین بحث‌های فلسفی و ادبی دوران را منتشر می‌کرد. بسیاری از مقالات ادبی و رساله‌های فلسفی سیمون دو بووار برای نخستین بار در همین نشریه به چاپ رسید.

او که در کنار فیلسوفانی مانند سارتر، مرلوپونتی و آلبر کامو به مکتب اگزیستانسیالیسم گرایش یافته بود، در چند مقاله برداشت خود را از مفاهیمی مانند اختیار، ضرورت و تعهد اخلاقی تشریح کرد.

سیمون دو بووار از جمله توضیح می‌دهد که انسان در هر شرایطی می‌تواند آزادی خود را محقق سازد، منتها این "اختیار" بهایی دارد که انسان آگاه و امروزی باید برای پرداختن آن آماده باشد. خود او نمونه راستین این دیدگاه بود. همواره آزاد و مستقل زیست و با شهامت و استواری نشان داد که آماده است مسئولیت انتخاب خود را به عهده بگیرد.

'همه می میرند'

در سال ۱۹۴۶ رمان "همه می میرند" منتشر شد و بیش از پیش بر اعتبار ادبی او افزود. رمان بر زمینه ای تاریخی مسائل عام بشری را طرح می‌کند.

در سال ۱۹۴۷ برای اولین بار به آمریکا رفت و رابطه ای عاشقانه با نلسون الگرن نویسنده آمریکایی برقرار کرد که تا چند سال دوام یافت.  

در سال ۱۹۴۹ کتاب "جنس دوم" منتشر شد. با این اثر سیمون دو بووار که تا کنون علاقه ویژه ای به قلمرو مسائل زنان نشان نداده بود، ناگهان در جبهه مقدم جنبش فمینیستی قرار گرفت. کتاب جنجال فراوان برانگیخت. از راست و چپ به آن حمله کردند، اما کتاب در عین حال خوانندگان بسیار یافت، در جامعه نفوذ کرد و تا امروز به مثابه مهمترین سند جنبش فمینیستی باقی ماند. هرچند نویسنده همواره فاصله خود را با این جنبش حفظ کرده بود.

در سال ۱۹۵۴ جنگ الجزایر در گرفت. سیمون دو بووار در کنار روشنفکران چپ گرای فرانسه از منتقدان جدی جنگ شد.

در همین سال جایزه معتبر گنکور را برای رمان "ماندرن‌ها" برنده شد. تصویری عمیق و تأمل‌انگیز از زندگی سیاسی روشنفکران، با گزارشی ژرف‌بینانه از بن‌بست‌های روحی و معضلات اخلاقی آنها.

انتشار خاطرات

در سال ۱۹۵۸ اولین جلد از خاطرات چهار جلدی او منتشر شد، به عنوان "خاطرات دختری وظیفه شناس". سیمون دو بووار در نخستین جلد از کودکی راحت و شاد خود در آغوش خانواده‌ای سخن می‌گوید که در ازای امنیت و آرامش، قصد دارد فردیت آزاد او را تاراج کند.

در جلدهای بعدی کتاب که در سال‌های بعد منتشر شد، سیمون دو بووار از رشد فکری و تعهدات اجتماعی خود می‌گوید، از موقعیت و مسئولیت خود به عنوان نویسنده، رابطه اش با سارتر؛ و در جلد چهارم به سال های پرماجرای ۱۹۶۰ می پردازد.

سیمون دو بووار در سال۱۹۶۰ به کارزار دفاع از جمیله بوپاشا پیوست، زن جوان الجزایری که به خاطر مبارزه در صفوف جبهه رهایی بخش الجزایر توسط ارتش فرانسه دستگیر و شکنجه شده بود.

در سال ۱۹۶۳ مادر خود را از دست داد. او که شاهد رنج مادر در سال های پیری و بیماری بود، در سوگ او با عطوفت و حساسیتی فوق العاده کتاب "مرگ آرام" را نوشت.

در سال ۱۹۶۷ مجموعه داستانی به نام "وانهاده" منتشر کرد، روایت زنانی که در متن جامعه مردسالار از هویت خود دفاع می کنند. در همین سال به دادگاه بین المللی راسل برای رسیدگی به جنایات جنگی ایالات متحده در ویتنام پیوست.

در سال ۱۹۷۰ کتاب عمیق و زیبای "پیری" (سالخوردگی) را منتشر کرد، تأملاتی فلسفی، اجتماعی و انسانی در واپسین مرحله زندگی آدمی.

از اوایل دهه ۱۹۷۰ سیمون دو بووار که تا این زمان با جنبش رهایی زنان پیوند مستقیم نداشت، بیش از پیش در جنبش دفاع از حقوق زنان فعال شد. در سال ۱۹۷۱ در کنار هزاران فرانسوی سندی را امضا کرد تحت عنوان "من سقط جنین کرده ام!" آنها به جنگ با قوانین کهن جامعه رفتند. با ادامه مبارزات این جنبش بود که سرانجام در سال ۱۹۷۴ سقط جنین در فرانسه قانونی شد.

در سال ۱۹۸۰ سارتر درگذشت و اندکی بعد دوبووار کتاب "مراسم خداحافظی" را در بزرگداشت یار و همراه زندگی خود منتشر کرد.

سیمون دو بووار در ۱۴ آوریل ۱۹۸۶ در ۷۸ سالگی در پاریس درگذشت و در گورستان مون پارناس در کنار سارتر به خاک سپرده شد. پس از مرگ چند مجموعه از یادداشت ها، خاطرات و نامه های عاشقانه او منتشر شد.

سنگ بنای جنبش رهایی زنا

سیمون دو بووار داستان ها، روایت ها، نقدها و مقالات بسیاری نوشته است، اما امروزه بیش از هر چیز به عنوان نویسنده کتاب "جنس دوم" شهرت و اهمیت دارد.

کتاب پس از انتشار و تا امروز بحث انگیز و جدل آمیز باقی ماند، اما همچنان به عنوان بنیادی ترین کتاب در کاوش موقعیت زنان و اثری کلیدی در مطالعات فمینیستی اهمیت خود را حفظ کرد.

پیام اصلی کتاب جمله ایست که شاید معروف ترین شعار در جنبش فمینیستی باشد: "آدم زن به دنیا نمی آید، زن می شود!"  

این دیدگاه در پیشینه فلسفی نظریات سیمون دو بووار و بینش اگزیستانسیالیستی او ریشه دارد که به طبیعت یا سرشتی معین برای انسان باور ندارد. زن نیز به عنوان موجودی انسانی نمی تواند سرشتی خاص داشته باشد. او بنا به هستی خود به سادگی خواهان شادی و آزادی است. مایل است توانایی‌های فکری و روحی خود را شکوفا کند و به نیازهای جسمی و روحی خود پاسخ بگوید، اما جامعه تمام این توانایی ها را از او می گیرد و از او موجودی تابع یا وابسته می سازد. چرا؟

در خانواده، بار اصلی بر دوش اوست، اما مرد است که رئیس و سرپرست خانواده شناخته می شود. جامعه وانمود می کند که این هنجارها و قراردادها، به سود زن و رشد جامعه است، اما در واقع نقشی جز آن ندارند که سیادت مردان را تأمین و استوار کنند.

سیمون دو بووار در جریان مطالعات خود به این نکته رسیده بود که حتی در اندیشه فلسفی، زن جایگاهی پست تر و فروتر از مردان دارد. در تعریف هستی یا ذات انسانی (که بهرحال مورد تردید است) همواره هستی مردان منظور بوده، و حتی آنجا که از علایق و سلایق زن سخن رفته، باز همه چیز از دیدگاهی مردانه بیان شده است.

سیمون دو بووار از این نقطه عزیمت فلسفی، به طرح پرسش‌های بنیادین می رسد که اهمیت سیاسی و اجتماعی دارند: زن چیست؟ چگونه مرد به سوژه واقعی فرهنگ بدل شد و زن را به حاشیه راند؟ زن از کجا و چگونه به مرتبه دوم نزول کرد و به "دیگری" بدل شد؟ سیادت مردان از کجا و چگونه شکل گرفت؟ ساختارهای مردسالار چگونه پدید آمدند و چرا چنین سخت جان هستند؟ سازندگان این فرهنگ که بوده و چرا آن را چنین ساخته اند؟ مکانیسم ستم بر زنان را چگونه می توان تغییر داد؟

برای پاسخ به این پرسش ها سیمون دو بووار پروژه ای بزرگ طرح کرد که هدف آن کاوش وضعیت زن در تمام ابعاد اجتماعی و فرهنگی آن است. او برای مطالعه گسترده خود تمام زوایای فرهنگ بشری را می کاود. مرده ریگ بشر را در بستر تاریخ، از منظر علوم انسانی و تا جامعه معاصر پی می گیرد. در سیر اندیشه بشری، از اسطوره های کهن تا ادبیات مدرن، همواره جهان بینی مردسالار مسلط بوده است. اکثریت مطلق هنجارهای اجتماعی و پدیدارهای فرهنگی در توجیه نابرابری زنان و مردان سهم داشته اند. در سیر تاریخ حضور زن تقریبا به کل نادیده گرفته شده است. تاریخ را مردان، از دید مردان و برای مردان تدوین کرده اند. در بسیاری از اسناد مهم فرهنگی و حتی در نوشته های پیشرو دنیای مدرن رگه هایی از بینش زن ستیز وجود دارد.

در جریان شکل گیری فرهنگ بشری و با رشد زمینه های اجتماعی برتری مردان، مرد حامل و خالق فرهنگ، "سوژه" اصلی آن گشته و زن را به موجودی وابسته، به انسانی فرعی، به "دیگری" بدل کرده است.  

"جنس دوم" دلیرانه به نقد ساختارهای اجتماعی پرداخت و از مفاهیمی مانند تعهد کورکورانه به زندگی زناشویی یا وفاداری یکجانبه به همسر و یا فداکاری در راه خانواده، تقدس زدایی کرد.

کتاب "جنس دوم" تصفیه حسابی رادیکال و سازش ناپذیر با تمام باورها و پیش داوری هایی است که در طول قرون شکل گرفته و هدف آن توجیه سلطه و سیادت مردان بوده است. کتاب افسانه برتری مردان را برای همیشه باطل کرد.

مبارزه زنان در راه برابری از آغاز قرن بیستم آغاز شده بود، اما این جنبش تا پیش از "جنس دوم" از یک شالوده نظری استوار محروم بود، و این کتاب دست‌کم در مقطعی مهم از مبارزات زنان، تا حد زیادی این نقش را ایفا کرد.

تمام مدافعان ساختارهای کهن، از کلیسا گرفته تا محافل محافظه کار، با کتاب "جنس دوم" دشمن شدند و به نویسنده آن حمله کردند. در سال های بعد و با رشد تئوری فمینیستی، کتاب از سوی برخی از سخنگویان جنبش فمینیستی نیز مورد انتقاد قرار گرفت. اما حتی منتقدان پذیرفتند که هیچ کتابی تا این حد برای جنبش زنان مهم نبوده است. و به همان اندازه مهم و آموختنی، زندگی خود سیمون دو بووار بود، که با وفاداری به اندیشه ها و آرمان هایش، همیشه همان گونه زیست که خود خواسته بود.

 

 

پنجشنبه 29 فروردین 1387

نقاشی های فریدا

پنجشنبه 29 فروردین 1387

فریدا امشب شرابم را به سلامتی تو سر میکشم

فریدا امشب  گیلاسم را به سلامتی تو سر میکشم و به سلامتی تمام فریدا های سرزمینم.
چهارشنبه 21 فروردین 1387

ـامشب دلم میخواهد فقط فحش و بد و بیراه بنویسم.به زمین به زمان به خود پدر سگم.به خود ناتوان و احمقم .

ـهمیشه اول همه این ها را میگفت زن بعد  خوابش نمیبرد گریه میکرد مث سگ گریه میکرد سرش را میگذاشت روی بالش و دلش میخواست هرگز بیدار نشود.

ـصورتم زیر ماسک  دارد زخم میشود.

 

-رژ صورتی به من میاید عزیزم؟

 

 

 

سه شنبه 20 فروردین 1387

از صبح که بیدار شده ام /کارهای بسیاری کرده ام که فرصت نکنم خودم باشم/شسته ام پخته ام به مهمانی رفته ام و در مورد مسائل مهم سیاسی اظهار نظر کرده ام/از خودم میترسم از خودم که عاشق است /و حاضر است برای ان دو بال سپید هر هزینه ای بدهد/ نمیتوانی بفهمی از صبح که بیدار شده ام برای اینکه فرصت نکنم خودم باشم به چه طرز فجیعی حاضرم هر کاری بکنم/اما  عزیز دلم نمیتوانی بفهمی چه کار دشواریست/چه کار دشواری یست.

جمعه 16 فروردین 1387

عادت نمیکنم باید بر گردم.
جمعه 16 فروردین 1387

نه از ان هفت تیر که به سویم نشانه گرفته ای میترسم/و نه ازسایه سنگینت/هراسم از این است که بمیرم و در شو باد های کهنوج نرقصم/تو بگو /چقدر البرز چقدر گلاشگرد  چقدر زاگرس /باید تزریق کنم تا بتوانم در سرزمین شما بایستم؟/نه نمیترسم /خداوند حتما مرا یاری خواهد کرد /چرا که تمام دیشب را شراب خورده ام و شعر خوانده ام/و در تک تک سلول های تنم جنازه ای را که ۲۸ سال بر دار مانده بود پایین اوردم/شلیک کن فقط لطفا بعد از مرگم/گیس هایم را به شو باد های گلاشگرد بسپار/و دست هایم را به هلیل /و پاهایم را در بلند ترین تپه های ساردو ییه به خاک بسپار /اما قلبم را قلبم را بر دروازه شهر اویزان کن/تا هیچ زنی جرات نکند به پرواز پرندگان سپید فکر کند/تا هیچ زنی جرات نکند اتاقی از ان خود داشته باشد/و کلید هایی در جیبش/نه نمیترسم /خداوند حتما مرا به بهشت خواهد فرستاد /چرا که تمام دیشب را شراب خورده ام و  خداوند را بخشیده ام./

جمعه 16 فروردین 1387

حسنک بعد از قریب هفت سال از دار پایین امد /وخودش را روی پاهای زنی در سالهای ۱۳۸۷هجری شمسی انداخت/و سخت گریست./زن سیگاری روشن کرد و به حسنک داد/و حسنک در همان سالهای ۱۳۸۷ هجری شمسی پک های عمیقی به سیگار زد./و سپس باد تندی وزیدن گرفت/زن از خواب پریده بود/مو هایش را پشت سرش جمع کرد/و سپس باد تندی وزیدن گرفت /و حسنک سیگارش را روی رگهای منجمد زن خاموش کرد./

جمعه 16 فروردین 1387

من در خانه ام /دو صندلی و یک میز دارم/و یک قاب عکس خالی/و حاضرم برای اینکه با تو /زیر ان قاب عکس خالی /یک فنجان چای بخورم /هر اواز ممنوعی را بخوانم/تو حاضری بخاطر من /بمانی و خیابان های این شهر را تحمل کنی؟/بمانی و سهمت رااز  زمین نگیری؟/بمانی و به این دیوار ها عادت کنی؟/بمانی و نامت را از تو بگیرند؟بمانی و..........؟
جمعه 16 فروردین 1387

امروز اولین روز سال ۱۳۸۷ بود.من به شدتدلم یک دشت میخواهدکه فریاد بزنم.تمام امروز گلویم از شدت فشار و بغض درد میکرد.من باید بروم.من باید بروم یک جای دور و داد بزنم.
جمعه 16 فروردین 1387

صدای تو شبیه ترانه های غمگین بومی زیباست/مرا به نام بخوان /تا درماندگی ام را فراموش کنم/
جمعه 16 فروردین 1387

من زنی هستم با دامنی سیاه و پر چین که گلهای قرمز پزمرده دارد/من زنی هستم که از سالها قبل از تولدش تا سالها بعد از مرگش ترسیده است/من زنی هستم که در پنهان کردن نیمی از صورتش و جراحات روحش در زیر چادر سیاه تبحر خاصی دارد/من زنی هستم که هفته ای سه بار با مسولیت تمام دستشویی خانه شوهرش را با شوینده های قوی میشوید/من زنی هستم که صاحب تمام نوشته های پنهان شده دنیاست/من زنی هستم با استخوانهای شکسته و جراحاتی عمیق که نمرده است /چرا که سخت عاشق است/

/چرا که سخت عاشق است/

پنجشنبه 15 فروردین 1387

لبهایم را میلیسید/    مثل وقتی که مرگ استخوانهایت را/و دروغ های قشنگ عاشقانه میداد/تهوع ام را بلعیدم/چشمهایم را بستم/به کودکم فکر کردم و به خانه ای که نداشتم/و رویاهایی که در خیابان های شلوغ گم کرده بودم.
یکشنبه 4 شهریور 1386

چیزهای زیادی دارم که باید بنویسم اما هنوز وقت ان نرسیده .روزهای سختی است.روزهای تنهایی و خستگی و تردید.جهان به سمت نیکی و عشق بیش میرود و من یک روز که دیر نیست به ارامش خواهم رسید و ان روز بی هیچ اضطرابی مینویسم میخوانم و میرقصم.

چهارشنبه 18 بهمن 1385

اگر همین الان تصمیم نگیری بخندی تو با جدیت تمام سقوط خواهی کرد.

 

                                     از کلمات قصار خودم بعد از تصادفم

چهارشنبه 18 بهمن 1385

من داشتم جدی جدی می مردم بی انکه زندگی کرده باشم.

چهارشنبه 19 مهر 1385

  

 

 

دوشنبه 3 مهر 1385

دلم یک هفتیر میخواهد که روی شقیقه ام خالی شود و این کابوس لعنتی تمام شود.....دلم نه شراب میخواهد و نه تو را و نه.........

 

دوشنبه 3 مهر 1385

مرا به خانه ام ببر ........

دوشنبه 3 مهر 1385

بایدبرای پسرم قصه ای میگفتم.اولین کاری که باید میکردم این بود که به چشمهایش نگاه نکنم.بقیه اش اسان بود:یکی بود یکی نبود ........زیر گنبد کبود...........بعد هم کلی از چیزهایی حرف میزدم که یا وجود نداشت و یا اگر داشت انطوری که من می گفتم نبود.فقط باید احتیاط میکردم که متوجه چشمهای من نباشد و به همین دلیل در تمام مدتی که قصه میگفتم سرش را توی سینه ام میگرفتم .خلاصه اینکه هر شب قصه از یکی بود و یکی نبود و سربسرم که در سینه ام فشرده میشد شروع میشد و با کلاغی که به خانه اش نمیرسیدتمام میشد و هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد تا اینکه یک شب اتفاق دیگیری افتاد :چراغ اتاق را که خاموش کردم بسرم دستش را روی بالش دراز کرد و گفت :ماماامشب من میخوام برای تو قصه بگم.بی انکه منتظر واکنش من باشد سرم را توی سینه اش گرفت و بدون اینکه بخواهد چشمهایش را از من دزدیده بود و شروع کرد : یکی بود و یکی نبود زیر گنبد کبود یه ماهی سیاه کوچولو بودکه از برکه کوچیکش به اقیانوسها سفر کرد تا ببینه که دنیا چیزی بزرگتر از برکه کوچیک اونه ....اما این ماهی سیا ه کوچولو وقتی برگشت شهامت اینو نداشت که به بچه اش بگه که باید بیشتر از این برکه کوچیک فکر کنه اون میترسید که بچه اش رو مرغ ماهیخوار بخوره ...ماهی سیاه کوچولو مرتکب جنایت بزرگی شده بود اون چیزی رو که میدونست که راه درسته از بچه اش قایم کرده بود و بچه ماهی سیاه کوچولو بخاطر ترس از مادرش توی اون برکه گندیده کوچک موند و بیر شد و فسیل شد...بدون اینکه در قلبش و در ذهنش چیز ارزشمندی داشته باشه "

سرم را توی سینه اش فشرده بودم و گریه میکردم .کلاغ قصه بسرم هم به خونه نرسید.

بلند شدم رویم را برگرداندم برسید؟مامی تو از مرغ ماهی خوار میترسی؟ چه جوابی باید به او میدادم .

فردا که از مدرسه امد خندید گفت :مامان من امروز نمره دیکته ام بد شد . ...من هم برای اولین بار اعتراضی نداشتم .

من میز ناهار را میچیدم و بسرم سوت میزد و از بله ها بالا میرفت من از بشت سر نگاهش میکردم ....من میترسیدم و نگران بودم .

و یک ساعت بعد تنها اتفاق مهمی که افتاد این بود که من با یک ماهی سیاه کوچولو ناهار خورده بودم.

شنبه 21 مرداد 1385

این از وبلاگ  سگ اصحاب کهف سرقت شده.

خدایان سیزیف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید . خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشت بارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست"
جمعه 26 خرداد 1385

این مطلب را از وبلاگ عباس معروفی برداشتم

شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی فاجعه نیست. فاجعه، کتک خوردن زن در خیابان‌های تهران است. فاجعه برآمدن باتوم از آستین پلیسیِ برخی زنان است. زنی که با باتومش دهان زنی را نشانه می‌رود، نمی‌داند که دهان خودش را خرد می‌کند؟ این باتوم از زیر کدام ردای مردانه و کدام قلدر درآمده که نمی‌فهمد شعله‌ی همین آتش دودمانش را بر باد می‌دهد؟

شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی تصویر دقیق کشور ماست، آینه‌ی تمام‌قد از نظامی فروپاشیده و بی‌برنامه، عکسی شش در چهار از چهره‌ی وحشت.

"آونگ خاطره‌های ما" از
تجمع اعتراضی زنان برای لغو قوانین زن‌ستیز در ایران چنین نوشته است: «اینقدر ذهنم آشفته شده که به سختی دارم می‌نویسم . من دختران گلی را دیدم که موهاشان در چنگ پلیس بود. من زنانی را دیدم که محکم و استوار جلو پلیس می‌ایستادند و کتک می‌خوردند! هر چه بیش‌تر متفرق‌مان می‌کردند بر تعداد پلیس‌ها افزوده می‌شد. یک جور اسپری می‌زدند که تا به حال ندیده بودم. نه رنگ داشت و نه پاشیدنش معلوم بود، فقط بوی رننده‌ای می‌داد که نفس کشیدن را سخت می‌کرد. خیلی‌ها دستگیر شدند و هیچ شرکت‌کننده‌ای نبود که باتومی بر سر و بدنش فرود نیاید. لاکردار انگار شوک الکتریکی می‌داد!»
آرش عزیز با عکس‌های بی‌نظیرش می‌گوید زن‌ها هم می‌توانند نامرد باشند. و نوشته‌ است:
«
تنم درد می‌کنه...
خیلی زیاد...
نه بابت اینهایی که تو عکس‌ها می‌بینید...
بابت اون چیزهایی که دیدم و عکسی ازش نیست...»
  
جمعه 26 خرداد 1385

اگهی فروش

لطفادر صورتی که متقاضی خریدیک خانه بی پنجره بی همسایه با دیوارهایی بلند با اشپزخانه ای که تمام انرژی شما را میبلعد با حیاطی که فقط حق ندارید در ان لی لی بزنید و میتوانید هر چقدر که دلتان میخواهد بند رخت ببندید و هر چقدر که دلتان میخواهد ماشین بشویید و هر چقدر که دلتان میخواهد بنشینید و از تنهایی وحشتناکتان گریه کنید .خانه ای  با سیستم لباس شویی مدرن با هاله ای که به شما خانمهای محترم این قدرت را میدهد که که هر جنایتی را چه شرعی و چه غیر شرعی ببینید و تحمل کنید و صدایتان هم در نیایدو این ویژگی ممتاز این خانه  میباشد.شایان ذکر است که تمام هزینه ها بر عهده خریدار خانه میباشد و در عوض هر چیزی که در ان خانه بوده جا میگذارم غیر از چند عکس و یک سنگریزه که سخت به انها احتیاج دارم.

لطفا جهت شرکت در این مناقصه استثنایی با  این شماره تماس بگیرید:۰۰۹۸۳۴۱۸۳۳۲۷

جمعه 26 خرداد 1385

Running through Jesús Rafael Soto's Penetrable Amarillo at the Museum of Fine Arts, Houston.پسرم امسال به مدرسه میرود.به مدرسه هایی که قرار نیست به او به درستی قدرت دیدن بدهد به مدرسه هایی که باید همیشه در انها فقط بگوید شما درست میگویید.به مدرسه هایی که که شخصیت او را نادیده میگیرد عشق او  را نادیده میگیرد فکر او را نادیده میگیرد.

احتمالا اگر قرار باشد به سربازی هم برود بیشتر از مدرسه اش ناراحت نمیشوم.

برایش کیف نو و لباس نو و قلم نو خریدم او خوشحال است من اما میدانم که با او چه میکنم و از خودم به شدت عصبانی ام که نمیتوانم  هیچ کاری بکنم.

 

یکشنبه 21 خرداد 1385

من دارم اینجا تو ادمکا میمیرم ......تو داری برام از پریا قصه میگی

یکشنبه 21 خرداد 1385

امشب  خیلی درب و داغونم

نه شهامت دارم اون چیزی که باید بنویسم .بنویسم و نه میتونم کله مرگمو بزارم و خفه شم و بخوابم.برای همین تصمیم دارم چرت و پرت بنویسم.

مثلا من تا به حال  توی وبلاگم ننوشته بودم چقدر ما کارانی دوست دارم و چقدر از شیر برنج متنفرم و یا اینکه من هیچ چیزی را توی دنیا اندازه کفش های اسکیتم و گردنبند سنگی ام دوست ندارم یا اینکه  نگفته بودم که من وقتی عصبی میشم مث سگ میخندم و یا اینکه پسر من عشقولانه ترین   موجود روی زمینه.........

خلاصه اینکه من خیلی ترسو ام که نمیتونم حتی توی وبلاگم خودم باشم.به نظر شما چرا من همیشه سردمه  دستام عرق میکنه و همیشه ماسکی رو به صورتو میزنم که دوستش ندارم؟حالا قضاوت با شما..................اره دقیقا همینطوره که تو فکر میکنی ..........اما بلند نگو .........نمیخوام بشنوم...........میخوام بخوابم..........نمیخوام بشنوم......میخوام ....نه نمیخوام........اینطوریه که دنیا زشت میشه دنیا گند زده میشه اینطوریه که هیچ چیز واقعی  نیست هیچ چیز حقیقی نیست و هیچ چیز قابل اعتماد نیست..............حالا از بحث اول دور نشیم اره از شیر برنج بدم میاد و از ..........................................

دلم یه اتاق تاریک و بی پنجره میخواد.........نور اذیتم میکنه..............صدا اذیتم میکنه.........تمام چیزهایی که به سختی به دستشون اوردم دیگه بودنشون اذیتم میکنه...من باید برم

کجا برم؟

حالا اگه عوض این همه چرت و پرت یه جمله نوشته بودم چه مرگمه تموم بود........نمیتونم.....

باز باید بنویسم که من از شیر برنج از یک صدا از یک دست و ازادکلن های شکلاتی از پلیس راه ازخنده ای که توی سرم میپیچه از ۷۷از ۷۹ ................اقم میگیره.

مهم نیست که شما هیچی نمیفهمید مهم اینه که من الان نمیتونم بخوابم و دارم از این بی خوابی مرگبار فرار میکنم

 مهم اینه که من بیدارم و کابوس نمیبینم.

مهم اینه که من توی رختخوابم نیستم و احساس میکنم که  زنده ام............اره از مرگ میترسمبرای اینکه من باید یک جای بخصوصی با یک ادم بخصوصی یک چای بخصوصی رو بخورم و اگه این کار مهم انجام نشه مرگ وحشتناکه.

شما شیر برنج دوست دارید؟

من بیدارم که کابوس نبینم .و حوصله نوشتن حرف های جدی هم ندارم.و جرات نوشتن حرف های واقعی را هم ندارم و برای همین یک عالمه حرف بی اساس نوشتم که شما مجبور نیستید انها را بخوانید و یا جدی بگیرید.

 

 

سه شنبه 8 فروردین 1385

img104/2973/innerscream3hb.jpg

همین.

جمعه 26 اسفند 1384

img147/7585/puzzelmebw8nn.jpg

میترسم

 

جمعه 26 اسفند 1384

img115/8829/dogs8rg.jpg

این عکس  صمیمیترین دوست منه ........ا

این دوست من با همه سگهای دیگه فرق میکنه......لا اقل برای من فرق میکنه....برای اینکه  هیچ سگی به اندازه اون ارام و مهربان و تنها و عاشق نیست

من این سگ رو اولین بار  یادم نیست کجا دیدم  اما اخرین بار دیشب توی یه کابوس دیدمش....داشت دستمو می کشید بیرون ...........این سگ روی هم رفته موجود فوق العاده ایست.........تنها چیزی که در دنیا دوست دارد سیگار است و سکوت.........من گاهی از ارامشش میترسم .........ارامشی که مثل دهل سرت را میترکاند.

من به این سگ بدهکارم............و تنها بخاطر این بدهکاریست که تا امروز خودم را نکشته ام..............

جمعه 26 اسفند 1384

تقدیم به مادرم وتنهایی بزرگش

img222/567/myprecious4lh.jpg 

جمعه 26 اسفند 1384

 

آ....آ....آ......آ.....آ.....آ

 

جمعه 26 اسفند 1384

این نقاشی رو من از وبلاگ دوستم دزدیدم ......

birds in love
جمعه 12 اسفند 1384

من

یک رقم اعشاری کوچک بسیار کوچک

که باید

دردهای بزرگ بسیار بزرگ را بر دوش بکشد

تا تعادل یونیورز به هم نخورد.

 

من

که از این همه چیزهای سبید ابی قرمز خسته است

و میخواهدبنشیند یک گوشه دنیا

و شراب بخورد و موها یش را درباد.......

وجهان را بر چین دامنش سنجاق کند و در باد.......

 

من

که از اداره بر میگرددو سمفونی بتهون که نه

یکی از همین اهنگ های در بیتی را می گذاردو صدایش را بلندمی کند

تا صدای ..........

من

که سالها بر یک صندلی نشسته است

بی انکه رویش را برگردانده باشد

بی انکه به دور دستی نگاه کند

 

من

که از این همه صدا صدا صدا

خودش را از ساختمانی به خیابانی و از خیابانی به خیابان دیگری برت کرده است

من یاد گرفته است که بخندد

و راستش را که بگویم به اسرار بزرگی دست یافته است

یک روز به ستوه امد

بند کفشهایش را بست و به خیابان زد

 

به خیابان زد و دید

در خیابان هم هیچ اتفاق جدی نمیافتد

اما نه

مضحک بسار مضحکتر شاید

من باید بخندم

بله باید بخندم

من سالهای بسیاری گریسته ام

فکرش را بکنید بشت این ساختمانها میزها میکرفون ها

توی این خیابانها

چه چیزهای خنده داری که نمیتوانید ببینید یا بشنوید

 

من

که با قطعیت تمام اعلام میکند که قصد ندارد خودش را از هیچ ساختمانی به هیچ خیابانی

و از هیچ خیابانی به خیابان مهمتری برت کند

و با قطعیت تمام تصمیم گرفته است

به جای تمام انهایی که وقت ندارند

یا وقت دارند اما نگران چیزی هستند

بخندد

من

ترجیح میدهدباهایش را در شکمش جمع کند

و دستهایش را دور سرش

و یک دیازبام بخورد

و به جای تمام خانمها و اقایانی که بیدارند و کارهای مهمی انجام میدهند

بخوابد.

جمعه 12 اسفند 1384

این یک شعر عاشقانه است

که قرار بود

سالها بعد که عاشق شدم نوشته شود.

 

چشمهایش:

خلیج فارس که نه اقیانوسی به رنگ میشی

که هنوز درهیچ کجای هستی کشف نشده است

و نگاهش:

یوزبلنگی

که از سالها قبل از تولدم در من دویده است

و لبهایش:

که احتمالا طعم سیگار میدهد

سنگین تلخ سرگیجه اور

و دستهایش:

که انگار نه هیچ روزنامه ای در دست گرفته است و نه اندام هیچ زنی را

 

شاید من اولین زنی باشم

که قرار ا ست در باره اندوه یک مرد چیزی بنویسد

و اندوهش:

شبیه سایه ایست که در کابوسهای شبانه من به هیچ چیز عادت نمیکند

شبیه سایه ای که به او سنگ میزنند

و او دستهایش را در جیبش میگذارد و سوت میزند

این شعر را سالها بعد که عاشق شدم تکمیل خواهم کرد

و یا شاید

سالها بعد

اعتراف کردم که چگونه سالها بیش عشقم را ............

سه شنبه 18 بهمن 1384

چگونه میتواند تولدم مبارک بوده باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در یک زاویه تنگ /بر استخوانهایی ایستاده ام که از ان من نیست/مینشینم /در مانده تر از همیشه/و چیزی بر دیوارهایی مینویسم که هر لحظه جلو تر میایند:/من خوشبخت نبوده ام چرا که زبان نگشودم به گفتن انچه که دیدم/نمیتوانم به چشم های خودم نگاه کنم/من بدهکارم/به ضجه های زنان تازیان خورده سرزمینم/به کودکان فراموش شده ای که از ان سوی میزهای قانون دیده نمیشوند/به عرق شرمی که بر پیشانی مردان این شهر خشک شده است/من بدهکارم به مردانی که با انها تیر باران نشدم/به دیوارهایی که برانها مشت کوبیدم/به دیوارهای اتاقی که از ان من نبود/من بدهکارم به تمام اوازهایی که جرات خواندنشان را نداشتم/به کودکی که به این سیاره سیاه تبعید کردم/به خود بیچاره ام /که هرگز چنانکه شایسته انسان بوده است عاشق نبوده ام/من بدهکارم به عشق به شیدایی/ به دریاهایی که بر ساحل انها نرقصیدم/حالا بر حاشیه روز تولدم چه باید بنویسم؟ها؟تو بگو/این جنازه بدهکار و ترسو /چگونه میتواند تولدش مبارک بوده باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه 17 بهمن 1384

من بدهکارم به سیاره ای که ان را سنگین کرده ام...............

 

                                                                      حسینی

یکشنبه 16 بهمن 1384

قبلی ها

---------------------------------------------

یکشنبه 13 شهریور 1384

بسیار پیش‌تر از امروز

دوستت داشتم در گذشته‌های دور

آن قدر دور

که هر وقت به یاد می‌آورم

پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من

ابریق می‌شود

کلاه کپی من، دستار

کت و شلوارم، ردای سفید

کراواتم، زنار

اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما

غار

غاری پر از تاریک و صدای بوسه‌های ما

و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خیال‌بافی آن همه عشق

تو در سفینه‌ای نزدیک من

من در سفینه‌ای دیگر، بسیار نزدیک‌تر از خودم با تو

دست می‌کشیم به گونه‌های هم

بر صفحه‌ی تلویزیون.


بیژن نجدی



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 11:38pm

نظرات [2]

---------------------------------------------

یکشنبه 13 شهریور 1384

بیژن نجدی


وصیت
نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش ، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به " نی " بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ...




+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 11:37pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

یکشنبه 13 شهریور 1384

KARI AZ SHIRIN NESHAT

---------------------------------------------

یکشنبه 13 شهریور 1384

در من اتشی بر باست که نه فراموشی و نه وحشت نمیتواند بر ان چیره شود.

صدا کن مرا.........

صدای تو خوب است.........


+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 08:03am

نظرات [3]

---------------------------------------------

دوشنبه 07 شهریور 1384

هیچ وقت در بیست و شش سال زندگی ام اینقدر درمانده نبودم  گمان میکنم بلندترین اتش جناب خداوندگار هم نمیتواند انجماد بیست و شش ساله ام را اب کند.
به یک نقطه عجیب رسیده ام که نه خوشحالم و نه غمگین نه زنده ام و نه مرده   .........و هیچ چیزی را جز چرخیدن زمین  احساس نمیکنم .سرم گیج میرود....   .



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 1:56pm

نظرات [6]

---------------------------------------------

دوشنبه 07 شهریور 1384

بایم را از این لجن زار بیرون خواهم کشید  بروانه ای در گلویم بال بال میزند.



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 1:43pm

نظرات [1]

---------------------------------------------

دوشنبه 31 مرداد 1384

بروردگارا تو را خواهم بخشید بخاطر خود خواهی ات

این شوخی ترسناک  کی تمام میشود؟

دست خودم نیست که می توانم ببینم نابخشوده ام؟ نه؟
نه ...تو مهربانی بروردگارا.........که این دیوار ها را خلق کرده ای تا سرم را بکوبم به انها و مغزم متلاشی شود و ارام بگیرم.....
تو مهربانی افریننده دیوار ها......دیوار ها........
مرا ببخش بروردگارا مرا ببخش که زمین تو  و مخلوقات بزرگ  و قدرتمندی که به انها قدرتت را تفویض کرده ای دوست ندارم مرا ببخش بخاطر سرکشی و گستاخی که از ان شرمی ندارم
ومن نیز  تو را خواهم بخشید بخاطرتنهایی بزرگ و کشنده ام بخاطر ارامشی که ندارم......
و تو را سباس برای فراموشی و مرگ ..........
من تو را خواهم بخشید بخاطر خود خواهی ات  ...........بخاطر دوزخی که قبل از محاکمه ام نصیبم کرده ای........بخاطر عذابی که از جهل طر فدارانت میکشم  ........
تو را خواهم بخشید  بخاطر شوخی ترسناکت بخاطر زخمهایی  که هر گز سوزشان از بین نمیرود .........تو را خواهم بخشید ..........

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 12:29pm

نظرات [2]

---------------------------------------------

یکشنبه 23 مرداد 1384

امروز صمیمی ترین دوستم فوت کرد .باور نمیکنم. چطور خاک میتواند دستهایی را ببلعد که از ان او  نیست؟امشب رفتم سر قبرش شمع روشن کردم مدام  احساس میکنم اون از تاریکی میترسه.
وقتی  برای اخرین بار جنازشو دیدم خیالم راحت شد انگار خوابیده بود  اروم خوابیده بود.
احساس کردم مرگ چیز بدی نیست.با این همه تحمل  نبودنش را ندارم. خوابم نمیبره نگاش لبخنداش شیطنتاش جلوی چشامه .باور نمیکنم اون فقط بیست و چهار سال داشت تولدش دوهفته بیش توی خونه من بود.باور نمیکنم.امشب رفتم سر قبرش براش لالایی خوندم  صداش کردم  بیدار نشد لالایی خوندم.دیگه کاری از من بر نمیاد  جز لالایی خوندن و  اشک ریختن  قراره با یه دوست دیگمون هر دوشنبه بریم کنار قبرش  براش اواز بخونیم حرف بزنیم  درد دل کنیم گزارش کار بدیم اون میشنوه اره حتما میشنوه  امشب اولین شبی هست که تو قبره منم انگار توی قبرم استخونام دارن خورد میشن  یه چیزی تو گلوم داره خفم میکنه. دارم   خفه میشم .



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 01:48am

نظرات [1]

---------------------------------------------

پنج شنبه 16 تیر 1384

توی دهات شما  غیره از اینکه توی جاده های اصلی دوچرخه سواری ممنوعه دیگه چه خبره؟ توی دهات ما خیلی چیزا ممنوعه  صداهای بلندی هست که اواز های کوچک مارو ممنوع میکنه دستهای بزرگی هست که دستای کوچک ما رو ممنوع میکنه و موجودات بزرگی هستند که ادم بودن رو ممنوع میکنن  توی دهات ما انسان   روی خودش یه خط قرمز کشیده  توی دهات ما زنان به اندازه نصف یه ادم حق ندارن نفس بکشن توی دهات ما زنانی هستند که یادشون رفته این خط قرمز باید باک بشه زنانی که صدای النگوهای طلاشون که صدای شلاقهای شوههراشون که صدای  ریش سفیدهای  شکمگنده و متمولی که محاکمشون میکنه  نمیزاره هیچ اوازی رو بشنون  زنانی که  بچه میزایند جوراب میشورن قرمه سبزی درست میکنن   وبه انها لطف میشود نفقه میگیرند  که نمیرند که زنده بمانند  تا جوراب نشسته ای نماند .تا  
موهایشان را رنگ میکنند که زیبا تر تلف شوند  .
توی دهات ما   بچه های زیادی هستن که بچه گی نمیکنن  که حق ندارن بچگی کنن  .عوضش بچه های کمی هستن که به جای بچه های زیاد دهات  ما بچگی میکنن.
دهات ما بر از مردایی شده که هی میبینن و باز روشونو بر میگردونن که  بگن ما اصلا متوجه چیزی نیستیم.توی دهات ما سالهاست که دیگه اواز درد اشنایی شنیده نمیشه  توی دهات ما شنیدن ممنوعه  .



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 2:46pm

نظرات [5]

---------------------------------------------

پنج شنبه 16 تیر 1384

جوجه من احساس میکنم بریده ام  هیچ جهنمی نمیتواند انجماد بیست و شش ساله ام را اب کند.
این خوب است که تو نمیتوانی ببینی در دنیا چه میگذرد  این خوب است که تو نمیدانی ادمی چگونه مجبور است سلول سلول تنش را بفروشد  تا زنده بماند  تا زنده بماند و دوباره عشقش را در خودش بکشد کارش را بفروشد  تا جان بکند که فقط زنده بماند .
من خسته ام  و دیگر  نمیتوانم خودم را گول بزنم  و نمیتوانم عشقی که در من میمیرد را نجات دهم  نمیتوانم هیچ ترانه ای را بخوانم نمیتوانم به اسمان نگاه کنم .
مرا ببخش جوجه من مرا ببخش   این عذاب  که تو را بدنیا اورده ام هرگز رهایم نمیکند مرا ببخش   من مسوول تمام زخمهایی هستم که بعدها  بر شانه هایت سنگینی میکنند من مسسول فریادهایی هستم که بعدها در گلویت میشکنند  .
الان که دارم مینویسم تو داری با دستهای کوچکت ساز دهنی میزنی  ترسم کمتر میشوداگر هنر نبود هیچ دروغ قشنگی نمیتوانست به اندازه هنر  زندگی را قابل تحمل کند  من خوشحالم که تو ساز میزنی  فلوت میزنی و با دستهای کوچکت سیمهای گیتار را میلرزانی تو شعر میخوانی  به اسمان نگاه میکنی و با ستاره ات حرف میزنی   ها من خوشحالم جوجه کوچولوی من اینطوری کمتر تکه تکه میشوی .


+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 2:22pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

سه شنبه 17 خرداد 1384

اسمم چی بود؟........یادم نیست.........حالا چه فرقی میکند جنازه ای که دفن میشه چی صداش میکردن؟
یه روز صبح که از خواب بیدار شده بودم یه نیرویی منو وادار کرد که بلند شم گذاشت که با دستاش ستاره بچینم گذاشت که با چشاش ببینم .....که با باهاش بلند شم ......و من یادم رفته بود یادم رفته بود که که این همه ستاره که بر چین دامنم دوخته ام نمیتواند چیزی جز یه رویای کودکانه باشد یادم رفته بود انسان میتواند له کند میتواند بکشد میتواند خفه کند میتواند دروغ بگوید میتواند ..........ما گند زده ایم به عشق به انسان و به جهان.




+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 11:48pm

نظرات [12]

---------------------------------------------

دوشنبه 16 خرداد 1384

تمام دیشب بیدار بودم داشتم سقوط البرکامو رو میخوندم صبح که تموم شد دستام یخ کرده بود از خودم خجالت کشیدم کامو میخواست خودمونو به خودمون نشون بده بعد بگه که حالا حکم بدید قضاوت کنید اوه خدای من خیلی سخته تحمل من من من من من
منی که خیلی تنهاست منی که جنایت میکند منی که تظاهر میکند منی که تواضعش از خودخواهی اش است منی که میخواهد زنده بماند به طرز جنایتباری حاضر است زنده بماند.
:هر انسان گواهی است بر جنایت انسان دیگر؛
منی که برای اینکه محاکمه نشود در محاکمه مردم شتاب میکندمنی که فقط روزنامه خوانده است طمع ورزیده است در این جهان جنگیده است ادای عشق را در اورده است همنوع خود را شکنجه کرده است در روزنامه خودی نموده است شعار داده است و فقط نگاه کرده است بی انکه قدرت ادامه داشته باشد گاهی ادامه دادن ما فوق قدرت بشر است.
کامو مرا از خودم ترسانید باید دوباره این من سرگردان را بسازم منی که سرگردان و بوچم و حقیر چگونه میتوانم به جوجه ام بگویم باید ادامه بدهد نه نمیتوانم در مورد او هیچ حکمی یا بیانه ای صادر کنم.



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 10:25am

نظرات [3]

---------------------------------------------

چهار شنبه 11 خرداد 1384

ویرجینیا دلم برای اتاقی که از ان خودم باشد تنگ شده است ویرجینیا کلید اتاقهای این سرزمین به دست کسانی است که دوستت ندارنند که دوستشان نداری .
میبینی ویرجینیا زیر لب هم حق نداری هیچ ترانه ای را زمزمه کنی باید خیابانهایی را بروی که دوست نداری دستهایت از ان تو نیست و گوشهایت چیزی هایی را میشنونند که نمیخواهی بشنوی دلم تنگ است برای خودم برای جاده ها و ترانه هایی که دوستشان دارم دلم تنگ است برای اتاقی که کلیدش در دست خودم باشد دلم تنگ است ویرجینیا.
دارم سقوط میکنم .....ها...سقوط میکنم.
دلم تنگ است ویرجینیا برای قله هایی که در من بود و از انها بالا نرفتم برای .........ها ویرجینیا برای خودم .....خود خودم ..... که ندیدمش هرگز که نشنیدمش هرگز که دستش را نگرفتم که با او نخواندم که با او نخواستم که با او نبودم که خفه اش کردم .....دلم تنگ است برای...............


+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 01:47am

نظرات [6]

---------------------------------------------

سه شنبه 10 خرداد 1384

فلاسفه فقط جهان را به راه های گوناگون تفسیر کرده اند نکته اما دگرگون کردن و تغییر ان است. مارکس

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 1:29pm

نظرات [2]

---------------------------------------------

سه شنبه 10 خرداد 1384

گاهی چنان خسته میشوم که گمان میکنم هزار سال ست که دارم روی این سیاره سیاه جان میکنم .
دیگر هیچ بهانه ای نمیتواند نگهم دارد نه چشمهای معصوم جوجه ام و نه حتی اوازهای نخوانده ام نه ان صدای دور .
چه خوب میشود یک لیوان اب بخورم و بخوابم ارام بخوابم به اندازه تمام شبهایی که کابوس دیده ام به اندازه تمام روزهایی که از کابوسی به کابوس دیگری برت شده ام به اندازه تمام فریادهایی که در گلویم شکسته است به اندازه تمام عصیانهایی که در رگهایم رسوب کرده اند .
سبک میشوم انگار به هیچ چیز تعلق ندارم انگار هیچ چیز به من تعلق ندارد احساس خوبی ایست چنان رها میشوی که هیچ صدایی نمیشنوی اسمان را بایین دامنت سنجاق میکنی و هی میچرخی میچرخی میرقصی
دلت برای زمین تنگ نمیشود زمین و صداهای وحشتناکش زمین و بوی نان بیات و زباله هایش زمین وخون زمین و استثمار .........نه........دلت تنگ نمیشود ...زودتر از این باید یک لیوان اب میخوردم و میخوابیدم...... هزار سال دیر کرده ام هزار و سیصد و لختی خون هزار و سیصد و کوهی درد هزار و سیصد و .............
اخر این بازی را دوست ندارم.......اخر این بازی همانطوری تمام میشود که اخر تمام بازی های دنیا تمام شد .

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 01:24am

نظرات [1]

---------------------------------------------

دوشنبه 09 خرداد 1384

سهم من از این همه دریا کوه جنگل صدا و ستاره ..... اوازهای مردی ایست که برای زنان و مردانی که به زنجیرهایشان خو نمیکنند میخواند نه من از سهمم نمیگذرم.
باید اعتراف کنم که گاهی میترسم.....اما بر که میگردم چیزی برای از دست دادن ندارم جز زنجیری که بر باهایم بسته اند.
با همین باهای عریان باید بلند شوم و بدوم..........نه........زانو نمیزنم.
من ان اواز را بر سینه شرمناک این سرزمین خسته خواهم خواند من به این زنجیر خو نمیکنم........نه.......زانتو نمیزنم.

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 1:32pm

نظرات [4]

---------------------------------------------

یکشنبه 08 خرداد 1384

جوجه من امروز از من برسید چرا بابای یکی از بچه ها سرایدار مدرسه است یکی دیگه کارخانه دار؟
برسید خیلی باهوش بوده؟ شما فکر میکنید این تفاوت معلول نبوغ متفاوت ادمهاست یا تقسیم کار ناعادلانه؟

جوجه من خیلی سوالهای سختی گاهی از من میبرسه. من گاهی چنان از خودم خجالت میکشم که توان باسخ دادن ندارم.جوجه از من برسید چرا توی مدرسه ما همه مثل هم لباس نمیبوشند چرا یکی کفش ندارد یکی چندتا کفش دارد چرا همه زنگ تفریح خوراکی ندارند؟ به جوجه ام گفتم دنیا ی خوبی نیست باید تغییر کند گفت چرا بس تغییرش نمیدهید من احساس تبهکاری میکنم جوجه کوچولوی من . من نشسته ام و میبینم فقط نگاه میکنم ما نشسته ایم و فقط نگاه میکنیم جوجه کوچولوهای ما هم باید تاوان سکوت ما را بس دهند ؟
این تراژدی باید تمام شود .من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟








+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 12:49pm

نظرات [2]

---------------------------------------------

یکشنبه 08 خرداد 1384

وطن من جایی است که من در ان جا می افرینم نه در جایی که در ان افریده شده ام.

اگر مدت زمانی دراز به ویرانه ای خیره شوی او نیز به تو خیره خواهد شد.


مهم جاودانه در تکابو بودن است نه زندگی جاودان!نیچه







+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 12:28pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

یکشنبه 08 خرداد 1384

جوجه من کاش یکی سوت بایان این بازی را میزد.مامان سایه خسته شده از ماسکهایش از نقش های که باید بازی کند کاش یکی دستش را میگرفت و از روی این سیاره مسخره برتش میکرد بیرون اما چشمهای تو نمیگذارند مامان مجبور است تا اخر این بازی را تحمل بیاورد مامان مجبور است در این ماراتن تهوع اور شرکت کند .
سخته جوجه کوچولوی من فعلا هنرمندانه ترین کاری که از من بر میاید این است که در این مرداب متعفن لبخند بزنم برقصم و دروغ های قشنگ به تو بدهم جوجه کوچولوی من یک روز بخاطر جنایتی که کردم مقابلت زانو میزنم و

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 00:28am

نظرات [1]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

هیچ فاتحی به اتفاق و حادثه عقیده ندارد.

انچه که انجام میدهیم فهمیده نمیشود بلکه فقط ستایش یا تقبیح میشود.

نیچه

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 8:29pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

من بشه خوشبختی هستم چه زنده باشم و چه زنده نباشم.

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 8:21pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

سلام من جوجه سایه ام
به همه جوجه های دنیا توصیه میکنم کتاب چطور کفر مامانو در بیاریم رو حتما
بخونن.:به مامان ثابت کن خیلی از ظرفهایی که فکر میکنه نشکن هستن میشکنن.
ته بستنی قیفی جایزه هست اول ته شو بخور.
مامان عاشق نقاشی های توست رو دیوار اتاقش نقاشی بکش.
وقتی مامان میبرسه چی کار میکنی بگو هیچی مامان جونم.
میدونی بهترین هدیه واسه مامان چیه؟یه مارمولک مرده.

خلاصه بچه ها این کتاب رو حتما داشته باشین.


+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 8:17pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

خداوند
درست متوجه نشدم
ایا باید از او تشکر کرد یا او را بخشید؟ باناگولیس


کسی که نمیداند نادان است اما انکه میداند ولی دروغ مینمایاند تبهکار است. برشت

انسان شاید بتواند خود را بکشد اما دیگر نمیتواند بگوید نمیخواهم بفهمم.

خداوندا مرا از شر طرفدارانت حفظ کن . اینشتن



+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 7:52pm

نظرات [2]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

حتما شما در باره ماهی های ریز برزیل چیزی شنیده اید که هزاران هزار با هم به شنا گر بی احتیاط حمله
میکنند و با لقمه های سریع در چند لحظه او را تمیز میکنند . درست مثل سازمان ما.

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 7:44pm

نظرات [0]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

به چشمان من نگاه کن سیاوش
ببین چگونه یک حشره ذلیل میتواند در یک گیاه گوشتخوار لبخند بزند؟

چگونه میتوانم این زن که با چشمانی سیاه و گیسوانی سیاه
و اوازهایی سیاه
که در من گر گرفته است را نرقصم؟
باهایم را بر زمین میکوبم دهلهاتان را باره کنید
میکوبم
میچرخم
مینوشم
بریز سیاوش بریز به سلامتی مردانی که به ماسک هاشان بناه میبرند
بنوش سیاوش بنوش به سلامتی این برنده که امشب
خودش را از گلوی این گر گرفته در من بیرون کشیده است و اوازهای مرا میخواند

باهایم را میکوبم
بر این زمین که مدیون زخمهای کودکان من و نیاکان منست
میکوبم و نمیکوبم
میچرخم و نمیچرخم
میمیرم و نمیمیرم
باید از این زمین فرار کرد
زمین جای مناسبی برای اواز های ما نیست

ان برواز شکسته در من رسوب کرده است
چگونه میتوانم به اسمان فکر کنم
چشمانت را ببند سیاوش و هر سال ۲۳ فروردین بیاله ای بنوش
به سلامتی او که به تو خیانت کرد.


+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 7:35pm

نظرات [1]

---------------------------------------------

شنبه 07 خرداد 1384

زندگی انقدر ارزش ندارد که انسان بخواهد برای همیشه زنده بماند . کامو

+ نوشته شده توسط سایه در ساعت 7:25pm